قالب رضا
زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))


این روزا بیشتر از همیشه دلم میخواد همون دختر بچه ی آفتاب سوخته ای باشم که زانوهاش کبوده از بس با دوچرخه خورده زمین ...
دلم میخواد بازم غٌر بزنم که ماااااماااان دفترای زهرا از من قشنگتره ، اون جامدادی طبقه ای داره ، مانتو شلوارش از من تنگ تره ....
مامانم از تو آشپزخونه سرم داد بکشه و بگه بالا بری پایین بیای مانتو شلوارتو تنگ نمیکنم بچه رو چه به این حرفا ، منم گریه کنم و به مانتو شلوارِ صورتیم کلی فٌحش بدم...
دلم میخواد دوباره موقع خریدنِ کتونیِ سفید به مامان قول بدم که تا آخر سال نذارم کثیف بشه و مراقبش باشم...
دلم میخواد دفترامو ورق بزنم و به عشق نوشتن از سمت چپ دفتر کلی ذوق کنم...
اصن این روزا میخوام نقاب بزرگ شدنو از صورتم بردارم ، حصار بیست و چند سالگی رو بشکنم و برگردم به همون روزا ، حسرت رژ لب زدنو بخورم ، غصه ی بزرگ شدنو تنها بیرون رفتنو به دوش بکشم اما تا شروع مدرسه ها هزار بار لباس مدرسمو بپوشم ، کیف مدرسمو بندازم رو کولم و با، بابا سرِ جایزه ی بیستام چونه بزنم اونوقت بابا رو سرم دست بکشه و بگه "بیستی صد تومن خیرشو ببینی" چشای منم از خوشحالی برق بزنه و از همون موقع برای جمع کردن پولام نقشه بکشم ...
آدم یه وقتا واقعا دلتنگ میشه ، دلتنگِ بویِ اتو رو لباس تازه ی مدرسه، دلتنگِ نخوابیدن از خوشحالی ، دلتنگ دوستاش که جلوی در مدرسه با کیف و کتونی های جدید منتظرش بودن، دلتنگِ استرسِ کلاس بندی و عجله واسه گرفتنِ نیمکت اول کلاس....
من دلتنگم...
بچگیامو میخوام

+مثل همیشه نمیدونم از کیه!
البته من بیست سالم نشده هااا
++امروز خیلی مظلومانه گذشت برام،بعد از 13 سال اولین باری بود که اولین روز مدرسه ها ساعت 7 صبح با ذوق و استرس چشمامو وا نکردم،دلم گرفت اصن:/ ولی خداروشکر جوگیرانه درس خوندم..
واییی که من چقدر پاییز و دوس دارمممم..آرامششو بیشترالبته....این روزا پر از آرامش و دل گرفتگیه،التماس دعا دارم از تک تکون

+++تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم یا کمتر بنویسم..ولی نشد
++++برزخ که میگن همین پشت کنکور موندن ها...نه مدرسه ای نه دانشگاهی...خودم و خودم:))
+++++لعنتی چرا اینقدر سرد بهم میگی امروز به یاد تمام روزایی که تو مسیر مدرسه باهم بودیم لبخند زدم؟؟چرا فینگیلیش؟چرا بدون شکلک؟؟اینکه میگن سال کنکور باید دوست و رفیق و گذاشت کنار درست،ولی نه در این حد...اگه میدونستی هر روز چند بار واست مینویسم و پاک میکنم،یه خرده کوتاه میومدی...
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۱
هویجوری :)

1.یه جوری همه دارن تند تند عقد میکنن انگار بعد محرم قراره زن و شوهرا گرون شن😕😅😂


2.فقط یه ایرانی میتونه وقتی چیزی افتاد زمین با یه فوت ضد عفونی کنه،لامصب فوت نیست..بتادینه 😂😂


3.استرس ینی یه عکسی و از تو گالریت به بابات نشون بدی،بعد شروع کنه به ورق زدن

انا لله و اناالیه راجعون😜😆  


4.دوران دبیرستان به دبیر دینیمون گفتم .عاقا چطوری زکریای رازی 900 سال پیش الکل و کشف کرد،بعد اسلام 1400 سال پیش الکل و حروم کرد؟!😕 

گفت پاشو گمشو برو بیرون😅😆


5.خداییش از حق نگذریم پسرا هم هلو هستن😇😜 فقط تو جعبه بودن له شدن😂

دخترا موج مکزیکی😂🙊👏


+آهای تویی که داری این پست و میخونی!

از خدا میخوام به همه ی آرزوهای خوب و قشنگت برسی:)

فقط یه لبخند بزن 

همین!

به عشق همین لبخندت این پست و گذاشتم

به عشق حضورت!

تنها چیزی که حالم و تو این ساعت خوب میکرد همین بود!راضی به " :دی " نیستیم " :)" هم بزنید کافیه!.. وقتی گاهی بی دلیل حسای مزخرف بهتون دست میده،بهترین کار اینه که بزنید لهش کنید:))آخرش سکته نکنم خوبه:))

دعا کنید واسم زیاددد^_^

۱۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۹
هویجوری :)

یک:گاهی اوقات واقعا دلم میگیره از خودم،ینی افکار مامانم در مورد خودم باعث میشه دلگیر بشم!اون فکر میکنه من از خونه داری هیچی سرم نمیشه،فکر میکنه من خیلی بی مسوولیتم! ! ،حتی امروز هم گفت من آخرش نتونستم راه و رسم زندگی و بهت یاد بدم!فقط به خاطر اینکه موقع جارو برقی زدن فرش و نکشیدم کنار تا زیر فرشم جارو بزنم!!هرچقدر م که بهش میگم من الان احساس مسوولیت نمیکنم در قبال کارای خونه،الان به تنها چیزی که فکر نمیکنم پختن قورمه سبزیه:/  بازم جوونیای خودش و با من مقایسه میکنه و میگه من اون موقع درسم میخوندم، گلیم بافی،گل دوزی،خیاطی،بافتنگی و آشپزیم بلد بودم،کلیم کتاب میخوندم:|  اونوقت تو فرق جعفری و گشنیز و نمیدونی:|تازه بهم میگه فس فسی:/میگه خیلی حوصله داری،یه کاری و که میگم آروم انجام میدی،!حیف از اون همه ماکارونی هایی که پختم،حیف از اون همه ظرفایی که شستم...قدر نمیدونن که...من دوستی دارم که حتی بلد نیست چای دم کنه!

خب  آخه مادر جانم همه که مثل شما کدبانو نمیشن؟؟!!ولی من میشم...



دو:تا حالا شده به دوست صمیمتون که یک ماهه ازش خبر ندارید،پیامک بدید و کلی خوش بش کنید...بعد فقط بگه ممنون عزیزم...؟؟وقتی متقابلا حالتو نمیپرسه،وقتی از اون همه سوالی که واسش فرستادی فقط جواب "خوبی" و میده!ینی ای کاش پیام نمیدادی. ..دیگه پیام نده!ای کاش همون قدر که من سعی دارم رابطمون حفظ بشه اونم مایل بود...ولی زوری که نیست!



سه:دیروز وقتی داشتیم با خانواده این سریال گمشدگان(حالا بماند که خیلی سریال بی روحیه)می دیدیم،اونجاش که ترنج به باباش میگه یه خبر خوب دارم دارم برات ولی نمیگم یهو داداشم پرید وسط:شوهر گرفته حتما!!

من: o_O ععع..شوهرش کجا بود؟؟تازه اصولا زن میگیرن نه شوهر:/

داداش:آقا مسعود چیه پس؟

من:اون بیچاره ها که هنوز ازدواج نکردن!!

داداش:خب دوز پسر پیدا کرده!

من:[از صحنه خارج می شود]:|

آخه جوجه!من بزرگترین دغدغم تو 8سالگی این بود که چرا دخترا نمیتونن با دخترا ازدواج کنن!و حتی برعکس! [که ده سال بعد فهمیدم اونا هم میتونن باهم برن سر خونه زندگیشون]  

+بزار یه چیزیم اینجا داخل پرانتز بگم که خیلی بدم میاد از اصطلاح "زن گرفتن"و "شوهر کردن"...لحن بدی دارن:/یه جورایی تحقیر آمیزن!البته این فقط حس شخصی منه...میتونیم به جا شون بگیم فلانی ازدواج کرده:))



چهار: رکورد مزخرفترین روز سال هم میرسه به ۳۱ شهریور ۹۶

هم غروب جمعست

هم اخرین روز تابستونه

هم اول محرمه 

هم فرداش اوله مهرِ

هم فرداش شنبس



پنج:همیشه از بچگی واسم سوال بود وقتی از آدم تعریف میکنن چه عکس العملی باید نشون بده؟؟بخنده؟ اخم کنه؟؟سرشون بندازه پایین؟؟یا سرشو بیاره بالا تشکر کنه؟؟؟ البته خودم قیافمو جوری میکنم که شرمگین به نظر برسم،یه چیزی بین لبخند و خجالت:)

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۹
هویجوری :)

گفته بودم کلکسیون دستمال کاغذی دارمم؟؟؟؟؟؟

البته گلاب به روتون دستمال توالت و دستمال سفره هم شاملش میشه.

یه زمانی منو خواهرم تو کار دستمال بودیم..نخندید چهار پنج سال پیش کار شاخی میکردیم....حتما که نباید کلکسیون ساعت و لباس مارک دار داشت:)

خلاصه کل فامیل و دوست و آشنا و همکار و همکلاسی موظف بودن هر دستمال غیر ساده ای که می خریدن یه دونشو واسه ما کنار بزارن...مورد داشتیم طرف یادش رفته بود دستمال مارو بده بعد تو مهمونی ظرف سینی چای بدست با همون دستمال سفره ی گل گلی عرقای شرمشو پاک کرده بود...

در حدی تعصب دارم که تو کل کلا منو به ریختن نوشابه روشون تهدید میکنن:)


+امروز 60 تا ستاره ی روشن داشتم:/تازه نصفش کردم..

++این روزا بازار لینک ناشناش داغه! هرکی هر سوالی انتقادی فحشی چیزی داره میتونه ناشناس کامنت یزاره زیر همین پست..



۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۷
هویجوری :)
خطایت هرچه بود آدم...
به جرم سیب دزدیدن تو رو از خویش پر دادند..!
ولی آدم نکن باور؛
تو رو با چیدن یک سیب پر دادند؟؟!
خطایت عشق حوا بود!
گمانم عاشقش بودی...
به چشمت عشق را دیدی!
 برای خاطر حوا تو آن شب سیب را چیدی؟!
چه رازی پشت این سیب است؟!
که مارا در به در کردی،از آن مأوای روحانی به این دنیای ظلمانی...
من از ابهام میترسم،
من از تکرار این فرجام میترسم
چنان گنگ است این قصه،
چنان تاریک و پنهان است،
که از ترس سقوطی تلخ...
من از بوییدن یک سیب بد هنگام میترسم!!!!

+واقعا نمیدونم از کیه!ولی واسه خیلی وقت پیشه:))

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۱
هویجوری :)

تا حالا فکر کردی،اگه دنیا رو دخترا اداره میکردن چی میشد؟؟

هیچ جنگی وجود نداشت،دنیا میشد چندتا کشور حسود که باهم قهرن:)


#جاست_فور_فان

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۶
هویجوری :)

یک باره آسمان تیره و تاریک می شود،انگار یک موجود عظیم الجثه ی بد اخلاق در آسمان است که سایه اش شهر را تا این حد دلگیر و آرام کرده ،سرعت مردم در پیاده رو ها با نمناک شدن هوا بیشتر و بیشتر می شود،اینجاست که دوست داری تمام اکسیژن های شهر را استشمام کنی تا عمیق ترین دم با چاشنی بوی خاک و چمن مال تو باشد! با به یاد آوردن حرفای برادرم در مورد باران که میگفت:به جای اینکه خدا با یه دستش شلنگ آبپاش و بگیره و با دست دیگش ماشین ها رو این ور و آنور کنه و همزمان به فرشته ها هم دستور بده که آدم ها رو جابه جا کنند، می تونه با یه شلنگ نازک  فقط به جنگل ها و دشت ها و باغ و چمن ها آب بپاشه! لبخندی که از روی ذوق بر لب داشتم پررنگ تر می شود،حتما الان غصه ی کنسل شدن مسابقه ی فوتبالش را می خورد،

قدم هایم را تند تر میکنم، نوازش باد خشن تر می شود و چتری هایم را از زیر شال بیرون می آورد.

من هم با سرعتی فراتر از باد آن ها را به جای اولشان باز می گردانم و بادستانم شالم را سفت میچسبم...از بالای پل به آدم های پایین نگاه می کنم،یکی راننده آژانس است و منتظر مسافر!

آن یکی  سیگارش را روشن کرده و با غرور زیر شیروانی سوپری اش بقیه را زیر نظر دارد

یک خانم با ابروهای در هم که  تیپ و قیافه اش به شهری ها نمی خورد در حالی که دستان کودکی را سفت چسبیده خیس آب و عرق شده است،

در آنطرف خیابان گروهی تابلو بدست  و خرسند از هوای بارانی منتظر ماشینی با شماره ی پلاک غریبه هستند،گاهی  خیز میزنند روی ماشینی و از امکانات  اتاق خالی اشان می گویند و گاهی ناامیدانه رو جدول های کنار جاده می نشینند،آن مرد هم  همراهشان است،از وقتی چشم باز کرده ام همسایه امان بود،حالا موهای او هم مثل موهای پدر من  خاکستری شده اند!میدانم که مدتیست دست از حرفه اش که روزی بازارش داغ بود  کشیده و به اجاره ی محل زندگی اشان کفایت می کند،ای کاش امشب چند ماشین مدل بالا  مهمان خانه اشان باشند،ای کاش قبل از تمام شدن شهریور جهییزیه ی دخترش جور شود..ای کاش هیچ جیبی خالی نباشد..ای کاش  اینجا هیچکس نبود تا من زبانم را بیرون می آوردم و باران را مزه مزه می کردم:)

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۷
هویجوری :)

 تصور کنید:/آش و لاش از بیرون برسی خونه ،قبلش چهار ساعت سر کلاس  نشسته باشی!،گرسنه ام باشی ،کله ات هم داغ کرده باشه،بعد قبل از اینکه  لباساتو عوض کنی،همون کله ی داغ کرده رو بکنی تو یخچال  تا شاید چیزی که میخوای و واسه خوردن پیدا کنی و متاسفانه  با نا امیدی سرتو میاری بالا و صدا هایی همچون دارامممممم  و دورووومم و اینا همراه  با سردرد به گوشت میرسه 

عر عر و غر غر کنان و دست بر سر کشونده میشی رو زمین.... والا سرمون به در و دیوار و کمد و تخت و ماشین و لبه ی پنجره خرده بود،به یخچال  نخورده بود که اونم خورد! من هنوز خودمم تو شوکم،آخه یخچال؟؟؟فقط به شما گفتمااا-_-


یک:من موندم رتبه ی کنکورم به چه درد زن دایی بابام میخوره؟!زن دایی خودم قربونش اصن به روم نیورد پشت موندم :/آخه عزیزان من که گفتم میخوام امسالم بمونم،دس بردارید جان خودتون:/ میخوای از شاه پسر خودت تعریف کنی چرا از من مایه میزاری تا باکنکور من سر حرف و باز گفتی آخه؟ 

خدایا خودت کمک کن دهنشون و صاف کنم😅


دو:یکی از مشکلات فاصله ی سنی زیاد اینه که من با این سن و قد قوارم هرشب باید با یه نیم وجبی 7 ساله کشتی بگیرم😂تازه مچ هم میندازیم ..گاهی ام با کوسن مبل والیبال بازی میکنیم،پیشنهاد تکواندو بازی کردن هم داشتم حتی که به خاطر رد کردنش،مجبور شدم  سهم بستگی بستنی لواشکیمو بدم بهش-_- 

ینی اینقدر راحت منو زیر سلطه ی خودشون میگیرن،آره داداچ ما از وقتی چشم وا کردیم یکی بهمون دستور میداد،همینه که میگن بچه های وسط مظلوم ترینن:/


سه:دیروز فهمیدم یکی از کارایی که خیلی بهم آرامش میده نگاه کردن عکسای گالری اسکرین شات گوشیمه:)


چهار:تصمیم گرفتم اسم اینجارو عوض کنم،آخه اصلا روش فکر نکرده بودم ! هویجوری! حس خوبی ندارم بهش:|

۱۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۸
هویجوری :)

من همیشه فکر می کنم برای یک زن استقلال مالی خیلی خیلی مهم است...نه اینکه آدم مادی ای باشم که این را می گویم..نه...واقعا نیستم...ولی همیشه دیده ام که این زن ها قوی تریند...آسوده ترند.زن باید دستش تو جیب و کارت و حساب خودش باشد...اصلا شاید دلش خواست برای انگشتان چروک شده ی مادرش یک انگشتر طلا بخرد...خواست برود داخل یک شال فروشی و وقتی نتوانست بین چهار تا شال با رنگ ها و طرح های جور واجور انتخاب کند،بدون درنگ و نگرانی به فروشنده بگوید:همشو می برم!یک وقت هم دیدی اول هر ماه کل در آمدش را داد به صابخانه...همه جورش می شود...ولی قسمت قشنگش همان است که لازم نیست برای پول بیشتر گرفتن از شوهرش به هر دلیلی،یکی دو روز با خودش فکر و خیال کند و آخر هم پشیمان بشود.و باز هم در مهمانی بعدی مادرش از توی جعبه ی مقوایی کنار آینه همان انگشتر بدلی زشت را دست کند...زن اگر پول خودش را داشته باشد،رنگ موهایش ...مدل مانتویش...بوی عطرش...عدد قبض موبایلش...همه و همه را خودش انتخاب می کند!!


#فاطمه_شاه_بگلو




+ ما خودمون ازونایی بودیم که همیشه با کلید وارد خونه میشدیم،از اونایی که فانتزیشون روز تعطیل مامان بود که موقع برگشت از مدرسه یکی تو خونه باشه و بوی غذا تو خونه پیچیده باشه،از اونایی که غذا فریز شده زیاد خوردیم،از اونایی که کلمه "خستم" و زیاد شنیدیم...چه روزایی که خونه ی مادر بزرگ بغض نکردیم،چه روزایی که برنج شفته نخوردیم  حداقل واسه یکی با روحیات من سخت بود،سخت گذشت...ولی گذشت،الانم همش خاطره و تجربست،همش مثل آجرایی بودن که چیده شد و اومدیم بالا:)

،ما نمیگیم هم کاسه رو میخوایم هم آشو!نمیگیم هم خدا رو میخوایم هم خرما رو! فقط خدا و کاسه کافیمونه:))

قول میدم به جوجه ی خودم سخت نگذره...


۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۰
هویجوری :)

1-واسه همتون ازین عمو و داییای جنتلمن آرزو میکنم که بعد از ازدواج  اخلاقشون عوض نمیشه و همیشه تو ماشینشون چیزی واسه خوردن دارن و کلرشون همیشه روشنه،تازه بساط آهنگم همیشه براست..ماشینم نداشته باشن عشقن

،ازینایی که تو جمع دور و برتن و میپرسن همه چی خوبه،ازینایی که  بهت میگن ناز عمو  و  قشنگ دایی...ازون باحالاش:))


2-امشب میتونم بعد از مدت ها راحت سرم و بزارم رو بالش:دییی  

چون دیگه اون موهای بلند نیستن که هی پیچشون بدم بیارمشون بالای بالش تا گردنم و اذیت نکنه!

آهای بلاگر ها گیسو کمند!پیشنهاد میکنم اگه خیلی وقته موهاتونو کوتاه نکردید یه دستی بکشید روشون واسه تنوع خیلی خوبه،قیافه ی آدم عوض میشه اصن:)))


3_یکی از علت هایی که موهامو کوتاه کردم این بود که میخواستم واسه کنکور دوباره شروع کنم:|

از اینستاگرامم دل کندم:/

لامصب شروع سخته،متاسفانه عین خیالم نیست:/ همش میترسم اشتباهای پارسالم و تکرار کنم....به  راهکار ها و دعاهای سبزتان نیازمندیم .پوووووف


4 _ امروز بحث خونه ی مامان بزرگ درس و مدرسه بود،دایی میگفت تو مدرسه های ژاپن به صندلی دانش آموزا کمربند میبندن که قوز نکن..خاله میگفت تو آلمان از بچه ها امتحان نمیگیرن. ..اون یکی میگفت ساعت 9 میرن سر کلاس،خلاصه هرکودوم یه جور شکستای تحصیلی خودشون و بچه هاشونو توجیه میکردن (البته موفقیت هم داشتنا)

ولی خب آخرش چی!آقا اصلا نظام آموزشی از پایه غلط! چاره چیه؟! با نالیدن که چیزی درست نمیشه...برنده کسیه که خودش و وفق بده با بدترین شرایط..داد نزنه و اجازه بده صدای دست زدن بقیه براش بره بالا..مثل من شعار نده،مرد باشه پای حرفش وایسته ((منم وای میستم:)))


5 _ دارم سعیمو میکنم مثل همه آدما بشینم و درس بخونم:/

پارسال که کلا به قول خانواده لنگا رو میز ،سر و کمر رو صندلی درس خوندم🙊

آخرشم  بین مهره های دنده ی چپم فاصله افتاد به شدتم درد میکرد...حالا بماند که اون موقع فکر میکردم ناراحتی قلبی گرفتم،تازه گاهی هم تصور میکردم یه غده ای رشد کرده تو استخونم که چاله افتاده و درد میکنه،حتی یه بار مشکوک بودم به تحلیل عضلانی دوشن. ..


6_ذهن مشغولمو آروم کرد موقتا این مصرع:

"دل قوی دار ،سحر نزدیک است"


۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۵
هویجوری :)