قالب رضا
اتوبوس :: زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))

اتوبوس

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

دیروز بعد از سال ها دوباره مسافرت با اتوبوس و تجربه کردم،خیلی حس خوبیه از اون بالا به مانشینای پایین نگاه کنی ،یه نوع حس غرور به آدم دست میده...حتی میشه  برا آدمای بیرون دست تکون داد،بای بای کرد،شکلک در آورد،گاهی هم زبون در اورد (بیشتر واسه بچه ها تو ترافیک)..حتی اگه طرف یه لبخند کوچولوام بزنه  نوش جونششش:) 

مهم نیس چی فکر میکنه راجع بهتون...حتی شاید تو ذهنش بهتون بد و بیراه بگه :)...به احتمال خیلی خیلی قوی شما  فقط یکبار آدمای بیرون از اتوبوس  و در طول زندگیتون می بینید..

اولین خاطره ی اتوبوسی که یادم میاد بر میگرده به سیزده سال پیش،اون موقع یک دختربچه ی چهار ساله بودم که تو بغل مامانش داخل یکی از این اتوبوسایی که بوی جوراب میدادند نشسته بود و تو همه ی موقعیت ها در خطر کشیده شدن لپش قرار داشت، یه کتاب داستان حسنی گلم گلابم  دستش بود خیلیم دوسش داشت،در حدی که  اگه روزی کمتر از ده بار اون کتاب و براش میخوندن خوابش نمیبرد،اعتقادی ام به کتاب داستان رابین هود تو دستای خواهرش نداشت..تازه یکی از بزرگترین  چالش های زندگیش  این بود که چرا مثل بقیه ی بچه ها موقع گوش دادن به داستان و شعر خوابش نمیبره:/

اما اون روز بزرگترین آرزوی دخترک،اون پایین بود:)

اون پایین پر از ماشین بود...با حسرت به ماشین ها نگاه میکرد.به اون دوتا دختری که تو صندلی های عقب ماشینشون نشسته بودند و به خیال دخترک داشتند خاله بازی می کردند و میخندیدند..با هیجان و ذوق زیاد،برای پدر و مادرش از آرزویی که واسه خانوادش داشت میگفت و روزای خوب و خیال پردازی میکرد...دو ماه بعد به همه تصوراتش رسید،حتی بهتر از اونی که تو ذهنش بود:)

یه خرده ترسناکه فکر کردن به اینکه بزرگتر شدی و آرزوهاتم باهات بزرگتر شدن،فکر کردن به اینکه فقط تصورات خوب در موردشون کافی نیست،فکر کردن به اینکه حالا دیگه خودت باید دست به کار بشی،فقط حرف زدن در موردشون برای بابات کافی نیست..حتی گاهی باید دهنتو ببندی و در موردشون به کسی چیزی نگی حتی پدر و مادرت...


پ ن:نکش  برادر ،نکش خانم  عزیز

دیروز صبح زود تو ترمینال،اکثرا به محض پیاده شدن از اتوبوس سیگاراشون و روشن میکردند،در حقیقیت آتیش ‌میزدند به ریه و معدشون..حتی یه بنده خدایی بعد از کشیدن یه نخ ،دوتا نخ و انداخت تو چاییش:)))نمیدونم والا میخواستم سیگار تر بکشه؟یا میخواست با چای قورتش بده!:))

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۶
هویجوری :)

نظرات  (۲)

خوابیدن تو اتوبوس خیلی دوست داشتنیه! :)

در کل ما بریم سفر، هواپیما و قطار و اتوبوسش فرقی نداره! فقط بریم! شده با دوچره...فقط بریممم! :| 
[ببخشید من کنترلمو از دست دادم!:|]

خوش بگذره! :) 
پاسخ:
خواب فقط موقع درس خوندن دوست داشتنی بود:)))
آره واقعا :)ایشالا همه باهم میریم

قربونت عزیزم:))
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۴ الیــــ ــــوت
به به به، دیگه بعد کنکور و همه سفر :) خوش بگذرد.
ما تا دلتون بخواد با اتوبوس اینور اونور رفتیم. شاید یکی دوبارش جالب باشه ولی قطعا تعداد زیادش جالب نیست :))

پ.ن: O_o مشاهده شده راننده وسط راه واساده برای آن‌تِراکت دوستان سیگار بکشن :)
پاسخ:
تچکررر:))
آره بابا اونقدراهم جالب نیس:)من این سری یه خرده احساسی شدم:/
+عخیی..خب بالاخره باید اکسیژن برسه واسه بقیه ی مسیر دیگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی