قالب رضا
اندر مکالمات:) :: زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))

اندر مکالمات:)

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

از اونجایی که محل زندگی ما با خانواده ی عمه جان کیلومترها فاصله داره, ما سالی یه بار به زور چند ساعتی در کنار هم هستیم..منم یه پسر عمه دارم دو سه سالشه کلا...طبعا دو سه بار بیشتر ندیدمش..ینی الان این بچه دخترخاله ی همسایشون و بیشتر از من میشناسه و منو به هیچ وجه به عنوان دختر دایی قیول نداره:) این آقا پارسا از معدود فرا گوزیلاهاییه که بسیار خجالتی تشریف داره..در حال حاضر حتی به اندازه ی یک کلمه حرف ازش نشنیدم ولی وقتی فیلما و صداهای ضبط شدشو میبینم دلم میره براش:)

حالا ماجرا از یه برخورد اتفاقی من با پارسا شروع میشه:

من:سلااااااام سلاااام...خوبی نی نی؟؟

نی نی:[با تعجب می نگرد]

من:بلدی واسم شعر بخونی؟

نی نی:[سرش راه پایین انداخته و زیر چشمی می نگرد]

من:بلدی نیستی حرف بزنی کوچولو؟

نی نی:____

من:پارررررسااا[به خودم قول داده بودم به حرفش بیارم]

نی نی:____

من:میدونستی مامان تو عمه ی منه؟[آب دهان خود را قورت میدهد و با خونسردی به پرسیدن سوال های بعدی ادامه می دهد]

من:عمم بهت یاد نداده حرف بزنی؟[با لبخند]

نی نی:[این بار سرش را بالا می اورد و گویی گوشه های لبش تغییر حالت می دهد]

من:یا خدا ...پارسا گریه نکنیااا...غلط کردم..اصن حرف نزن..منم خفه میشم دیگه...مامانتو میخوای؟؟[با حرکتی پریده و نی نی را در آغوش میکشد]

نی نی:[بغضش می ترکد و گریه سر می دهد]

من:عمه !عمهههه....نمیدونم چی شد یهو داشتم باهاش حرف می زدم گریه کرد:|

عمه:[جان جان گویان به نی نی] خجالت میکشه عمه جان:|


اصن چه معنی داره بچه تا این حد خجالتی باشه؟!


موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۸
هویجوری :)

نظرات  (۱۱)

خخخخخخخخخخخخخ

عجب گودزیلایی


قدرشو بدون : دی
پاسخ:
فرا گودزیلا هستن ایشون:)
چشم:))
خدا حفظش کنه !!! از این دست بچه ها هم جالب هستند آخه نادرند تو این نسل !!!!موفق باشید!!!
پاسخ:
خیلی ممنون:)خیلی عجیبن اصن...شما موفق تر باشید!
😄😄😄
عجب
پاسخ:
😉😉😉
اوخی^_^
چقد نازن این بچها
پاسخ:
آره خیلی:)))))
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۱۴ علیـ ــر ضــا
هویجوری در نقش گودزیلا 😐😐 
خدا رو شکر که نخواستی اعتراف بگیری 
😂😂😜
از یه گودزیییییلااااااا دیگه 
پاسخ:
من کاریش نداشتم آخه:))
دیگه از خیر حرف زدنم گذشتم چه برسه به اعتراف😅
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۹ مریــــ ـــــم
هیچوقت هیچ تلاشی برای به حرف دراوردن بچه ها نکردم 
چون همیشه در اخر این من بودم که ضایع شدم
:دی
پاسخ:
تصمیم درست و تو گرفتی:))
مشکل از بچه هاست:)
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۰ آقای سر به هوا(o_0)
بزرگترین حماقت زندگی من میتونه سوال پرسیدن از یه دهه ۸۰باشه
پاسخ:
دهه هشتادیا یواش یواش دارن میرن سرخونه زندگیشون،الان دهه نودیا رو بورسن:)))
قطع رابطه کنیم باهاشون کلا:))
خدا بده از این نی نی ها! :|
هویج مطمئنی فقط باهاش حرف زدی؟! D:
بچه‌ی طفلکی انگار روح دید! :|

بچه های خوجولتی رو دوست دارم! :)

هویجم...لبخند بر لبم کاشتی! ^_^
پاسخ:
:))
آره والا،دعواش که نکردم!حالا شاید لحنم یه خرده تند بود:دی
مشکل از خودشه:))
باعث افتخاره،همیشه بخندی لولوم 😂

عزیزم...
خدا حفظش کنه نی نی رو:)

پاسخ:
تچکر..خدا نی نیای شما هم حفظ کنه:))
خیلی جالب بود
پاسخ:
مچکرم..جالب خوندید:)
خخخ اینجوریشو ندیده بودم!!
پاسخ:
خودمم ندیده بودم:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی