قالب رضا
نم نم... :: زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))

نم نم...

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

یک باره آسمان تیره و تاریک می شود،انگار یک موجود عظیم الجثه ی بد اخلاق در آسمان است که سایه اش شهر را تا این حد دلگیر و آرام کرده ،سرعت مردم در پیاده رو ها با نمناک شدن هوا بیشتر و بیشتر می شود،اینجاست که دوست داری تمام اکسیژن های شهر را استشمام کنی تا عمیق ترین دم با چاشنی بوی خاک و چمن مال تو باشد! با به یاد آوردن حرفای برادرم در مورد باران که میگفت:به جای اینکه خدا با یه دستش شلنگ آبپاش و بگیره و با دست دیگش ماشین ها رو این ور و آنور کنه و همزمان به فرشته ها هم دستور بده که آدم ها رو جابه جا کنند، می تونه با یه شلنگ نازک  فقط به جنگل ها و دشت ها و باغ و چمن ها آب بپاشه! لبخندی که از روی ذوق بر لب داشتم پررنگ تر می شود،حتما الان غصه ی کنسل شدن مسابقه ی فوتبالش را می خورد،

قدم هایم را تند تر میکنم، نوازش باد خشن تر می شود و چتری هایم را از زیر شال بیرون می آورد.

من هم با سرعتی فراتر از باد آن ها را به جای اولشان باز می گردانم و بادستانم شالم را سفت میچسبم...از بالای پل به آدم های پایین نگاه می کنم،یکی راننده آژانس است و منتظر مسافر!

آن یکی  سیگارش را روشن کرده و با غرور زیر شیروانی سوپری اش بقیه را زیر نظر دارد

یک خانم با ابروهای در هم که  تیپ و قیافه اش به شهری ها نمی خورد در حالی که دستان کودکی را سفت چسبیده خیس آب و عرق شده است،

در آنطرف خیابان گروهی تابلو بدست  و خرسند از هوای بارانی منتظر ماشینی با شماره ی پلاک غریبه هستند،گاهی  خیز میزنند روی ماشینی و از امکانات  اتاق خالی اشان می گویند و گاهی ناامیدانه رو جدول های کنار جاده می نشینند،آن مرد هم  همراهشان است،از وقتی چشم باز کرده ام همسایه امان بود،حالا موهای او هم مثل موهای پدر من  خاکستری شده اند!میدانم که مدتیست دست از حرفه اش که روزی بازارش داغ بود  کشیده و به اجاره ی محل زندگی اشان کفایت می کند،ای کاش امشب چند ماشین مدل بالا  مهمان خانه اشان باشند،ای کاش قبل از تمام شدن شهریور جهییزیه ی دخترش جور شود..ای کاش هیچ جیبی خالی نباشد..ای کاش  اینجا هیچکس نبود تا من زبانم را بیرون می آوردم و باران را مزه مزه می کردم:)


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۳
هویجوری :)

نظرات  (۲)

بارون چیز خوبیه خصوصا در این هوای گرم تابستانی!!!!

زیبا نوشتید!!!لایک ،خصوصا این قسمت رو:

ی کاش امشب چند ماشین مدل بالا  مهمان خانه اشان باشند،ای کاش قبل از تمام شدن شهریور جهییزیه ی دخترش جور شود..ای کاش هیچ جیبی خالی نباشد..ای کاش  اینجا هیچکس نبود تا من زبانم را بیرون می آوردم و باران را مزه مزه می کردم

سپاس!!
پاسخ:
خیلی خوبه:))
زیبا خوندید،لطف دارید شما!!!
قالب جدیدت مبارک! (:

قشنگ نوشتی...باریک! (:"
پاسخ:
مرسی ناز دختر:)بالاخره از صورتی دل کندم!
قشنگ خوندی^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی