قالب رضا
بایگانی تیر ۱۳۹۶ :: زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

از شنبه هایی

که 

بی تو

شروع میشوند ؛ 


تا جمعه هایی 

که بی تو تمام ! 


برزخی ست به نام روزمرگی ،،،




+مخاطب ندارد

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۵
هویجوری :)
ما یه قانونی تو خونمون داریم که میگه اگه از اول صبح تا نیمه شب عین کوزت مهمون داری کنی و هی از حیاط بری طبقه ی بالا هی از بالا بیای پایین خلاصه همه هی چپ و راست اسم تورو به زبونشون بیارند،اماااا اگه ظرف نشوری ینی تو فقط بلدی کارای دم دستی انجام بدی:/ و تمام 
خب آخه تقصیر من چیه که حاضرم ده تن لباس شسته شده رو پهن کنم و تا کنم،و اندازه ی کل اتوبان قزوین_تهران و جارو بزنم ولی دو تیکه ظرف نشورم:)) با این حال گاهی وقتا که حسش هست میشورم،ولی با سرعت بسیار ملایم و حتی همراه موسیقی در حدی که همه قسم امام زاده ای میخورن که شما نه:/


+اصلا دوس ندارم تو پستام اعتراض کنم یا غر بزنم،ولی خب چون عادت ندارم غر غرام و به زبون بیارم،اگه به قلم هم نیارم،از دست میرم کلا:)
۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۳:۰۴
هویجوری :)

خدایا میشه یه خرده از  حواس پرتیام کم کنی؟

خفه شدم زیر خروار خروار سوتی های ارجمندم آخه

امروز مامانم گفت برو از راه پله پیاز بیار،رفتم کفشام و آوردم:دی

دیروز میخواستم چای بریزم ،به جای،چایی تو قوری چای خشک ریختم تو استکانا :/

روغنم میزارم و تو یخچال:/خلاصه ازین موارد زیاده

تازه یه بارم سوار آژانس شدم،یادم رفت کجا میخوام برم..بعد از چند دقیقه تمرکز یادم اومد:/  

معلوم نیس حواسم کجاست؟؟!احتمالا آلزایمره:/..یا شایدم واسه افکاریه که ذهنمو درگیر کرده..



تازگیا یه وحشت بسیار بسیار شدید نسبت به حیوونا هم پیدا کردم،که خروس و گربه باعثش شدن:)البته فعلا بیشتر حشرات در دسترس هستند،گاهی یهو احساس میکنم یه چیزی رو گردنمه،اولش  زیر چشمی نگاه میکنم وقتی چیزی نمیبینم با یه حرکت میپرم بالا و گردنم و تکون میدم، بعدش واسه بار چندم به خودم میگم دختره ی خل !!!گوشوارت بودددددد...این اتفاق یکی دوبار واسم پیش نیومده:/

یا گاهی نصفه شبی احساس میکنم یه سوسک رو پامه،با پتو میپرم پایین:/اینقدر با نور گوشی دنبالش میگردم،که  یه نفس عمیق میکشم و میگم خداروشکر که توهم زدم:)البته این توهم برمیگرده به دو سال پیش که یه  نیمه شب خاله سوسکه اومده بود مهمونی رو صفحه ی مانیتور لپ تاپم و منم جیغ بی صدا زنان رفتم  تو هال:)))))

بین خودمون باشه این موارد؛)

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
هویجوری :)

دیروز بعد از سال ها دوباره مسافرت با اتوبوس و تجربه کردم،خیلی حس خوبیه از اون بالا به مانشینای پایین نگاه کنی ،یه نوع حس غرور به آدم دست میده...حتی میشه  برا آدمای بیرون دست تکون داد،بای بای کرد،شکلک در آورد،گاهی هم زبون در اورد (بیشتر واسه بچه ها تو ترافیک)..حتی اگه طرف یه لبخند کوچولوام بزنه  نوش جونششش:) 

مهم نیس چی فکر میکنه راجع بهتون...حتی شاید تو ذهنش بهتون بد و بیراه بگه :)...به احتمال خیلی خیلی قوی شما  فقط یکبار آدمای بیرون از اتوبوس  و در طول زندگیتون می بینید..

اولین خاطره ی اتوبوسی که یادم میاد بر میگرده به سیزده سال پیش،اون موقع یک دختربچه ی چهار ساله بودم که تو بغل مامانش داخل یکی از این اتوبوسایی که بوی جوراب میدادند نشسته بود و تو همه ی موقعیت ها در خطر کشیده شدن لپش قرار داشت، یه کتاب داستان حسنی گلم گلابم  دستش بود خیلیم دوسش داشت،در حدی که  اگه روزی کمتر از ده بار اون کتاب و براش میخوندن خوابش نمیبرد،اعتقادی ام به کتاب داستان رابین هود تو دستای خواهرش نداشت..تازه یکی از بزرگترین  چالش های زندگیش  این بود که چرا مثل بقیه ی بچه ها موقع گوش دادن به داستان و شعر خوابش نمیبره:/

اما اون روز بزرگترین آرزوی دخترک،اون پایین بود:)

اون پایین پر از ماشین بود...با حسرت به ماشین ها نگاه میکرد.به اون دوتا دختری که تو صندلی های عقب ماشینشون نشسته بودند و به خیال دخترک داشتند خاله بازی می کردند و میخندیدند..با هیجان و ذوق زیاد،برای پدر و مادرش از آرزویی که واسه خانوادش داشت میگفت و روزای خوب و خیال پردازی میکرد...دو ماه بعد به همه تصوراتش رسید،حتی بهتر از اونی که تو ذهنش بود:)

یه خرده ترسناکه فکر کردن به اینکه بزرگتر شدی و آرزوهاتم باهات بزرگتر شدن،فکر کردن به اینکه فقط تصورات خوب در موردشون کافی نیست،فکر کردن به اینکه حالا دیگه خودت باید دست به کار بشی،فقط حرف زدن در موردشون برای بابات کافی نیست..حتی گاهی باید دهنتو ببندی و در موردشون به کسی چیزی نگی حتی پدر و مادرت...


پ ن:نکش  برادر ،نکش خانم  عزیز

دیروز صبح زود تو ترمینال،اکثرا به محض پیاده شدن از اتوبوس سیگاراشون و روشن میکردند،در حقیقیت آتیش ‌میزدند به ریه و معدشون..حتی یه بنده خدایی بعد از کشیدن یه نخ ،دوتا نخ و انداخت تو چاییش:)))نمیدونم والا میخواستم سیگار تر بکشه؟یا میخواست با چای قورتش بده!:))

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۲
هویجوری :)
آسمون عزیز:)الهی با موشک دوربرد بالستیک دورت بگردم...بی زحمت تا من سرما نخوردم تکلیفت و با خودت مشخص کن..بزار به تعطیلاتم برسم,خیر سرت چند قطره بارون فرستادی ,عوضش بخارپزمون کردی:/ نخواستیم عاقا نخواستییییم...با همون هوای آفتابی تابستونی خیلیم حال میکردیم اصن:))چه وضعشه عاخه؟؟نفسمون بالا نمیاد از بس بخار کشیدیم بالا...
کولر و بخاری و باهم روشن کنیم,دلت خنک میشه ناموساا؟؟





+مرسی breakfree جان به خاطر پند و اندز هات...به جان تو خیلی سعی میکنم حرص نخوری:)))))))

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۰
هویجوری :)

بعد از مدت ها احساسات تکراری،الان دارم یه حس متفاوت و عجیب و غریب و تجربه میکنم،نه خوبه نه بد:/ نه اینکه نگرانی های قبل و نداشته باشماا نه!دو برابرش نگرانم اتفاقا..ولی خیلی هیجان دارم..فقط بند اینم که یه سوژه ای پیش بیاد بزنم زیر خنده،درست  از وقتی  که اون آقاهه تو  جلسه  گفت داوطلبان گرامی وقت تمام است،نیشم باز شد تا همین الانش که ساعت هفت صبحه و من خوابم نمیبره الان جا داره بگم کنکورجان همه خوابند و من از ذوق فرقت تو بیدارم،البته بیشترش عادت بود نه ذوق...

هرکی بعدش منو میدید میگفت خوب دادیااا! !و این بار یه پوزخند تحویل میگرفت ...جا داره به اون فلک زده ای که فکر میکنه من کنکور و بهتر از اون دادم بگم ،به خودت فشار نیار جانم،به تعطیلاتت بپرداز:)

+دلم واسه  خیلی سبز شیمی پیش دو  و گاج ریاضی پیش دو میسوزه؛)طفلکیا ورق نخوردن...امیدوارم عاقبت بخیر بشن..


+ شکسپیر میگه:بهتر است درکتان نکنند و تنها بمانید تا اینکه زندگی اتان را به توضیح دادن به آنها بپردازید:))..راست میگه دیگه خب


+دوست نداشتم راجع به این گنده بک بنویسم،ولی مغزم هی میگفت حافظه کافی نیست:/

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۷
هویجوری :)
اوووه!! وبلاگ نویسی همچینم آسون نیستااا
خلاصه بعد از چندین ماه و روز گفتم یه آستینی بالا بزنم (کنایه نیست)بیام تو کار،البته غصه نخورید به همین زودیا شما پیشکسوتارو از پست خونده شدن نمیندازم: دی...فعلا تنها مزیتم اینه که خواننده ی بی نام و نشان نیستم و نیازی نیست که حافظم و پر کنم از آدرس وبلاگای مختلف با سبکای متفاوت که مورد لطف و عنایت من واقع شدن:)  ..چند ماهه که پشت پرده رو فقط دارم تصور میکنم،اما امروز با چشمای خودم دیدم که چه خبره:/بح بح ! چح چح! ...شما بلاگرا خیلی زحمت میکشید واقعا..خسته نباشید از دم:))
منی که الان دارید پستشو میخونید،خیلی تازه وارد می باشم...هیچی بلد نیستم کلا..قلمم ندارم..هویجوری هویجی اومدم تو کار:/ولی نوشتن جزو معدود کاراییه بهم آرامش میده،با کیبورد بیشتر آرامش میده البته.. نمیدونم از کجا شروع کنم واسه نوشتن،خواستم تو اولین پست یه سلامی کنممم،بگم عاقا منم هستمآآآ...خلاصه حواستون باشه،دو ماه دیگه نباید منو مقصر بگیرید که خواننده هامون پریدن:))

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۷
هویجوری :)