قالب رضا
بایگانی مهر ۱۳۹۶ :: زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

زندگی هویجورانه

میدونید گاهی وقتا یه چیزایی تو دلت هست که نمیدونی به کی بگی!یا میدونی به کی بگی ولی اون شخص در دسترس نیست...
خیلی چیزا هم نمیشه گفت چون فقط باید نوشته بشن:) نوشتن فقط تو دفترچه یادداشت هم همیشه حالتو خوب نمیکنه..
اینجام واسه همین وقتاست.:))
من اینجا هرچی دلم خواست مینویسم..سبک و اینام ندارم:/

زنذگیتون تو دلی:))))

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اولش اینکه من ترجیح میدم،زیادی رویاپردازی نکنم.. از اونجایی که قوه ی تخیل قوی ای دارم میترسم که غرق بشم تو رویا،و اینکه خیلی از رویاهام به صلاحم نیستن! واسه همون امروز خلاصه ای از اشتراک اهداف و رویاهام و مینویسم،..و اینم بگم علاقه ی زیادی به فکر کردن در مورد آینده  ندارم چون بیشتر از اونی بهم حس خوب بده منو میترسونه..خیلیم میترسونه، ...ولی فکر کردن بهش و نوشتن ازش در حالی که  از چالش ها و بن بستایی که تو زندگی وجود داره فاکتور میگیری میتونه شیرین باشه و تاثیر مثبتی بزاره روی قوه ی مثبت اندیشیمون:))

و اما 15 سال بعد [اگه زنده باشم]:

الان که دارم این متن و مینویسم ،4روز مونده که 32 سالگیم تموم شه و وارد 33 سالگی بشم [ لعنتی پیر نشو]... یه دختر کوچولوی 5 ساله  و یه کاکل زری 2 ساله دارم که با تمام وجود حاضرم هرکاری واسه آسایش و آرامششون انجام بدم.. .البته مادر سخت گیری هستم متاسفانه ...خدارو صد هزار مرتبه شکر تا حالا موفقیتای زیادی تو زندگیم داشتم،تو همه ی زمینه ها مخصوصا اجتماعی...البته تعداد شکست هام بیشتر بودن ولی  شیرینی موفقیتا تلخی شکست هارو از بین برد...اما هنوزم جای پیشرفت دارم،هنوزم اهدافی دارم که بهشون نرسیدم...از همه مهمتر اینکه تونستم به یه باور و اعتقاد قوی در مورد خدا برسم،که هیچ جوره ضعیف نمیشه... همسرم همه جوره  درکم میکنه و هرروز دارم یه چیز جدید ازش یاد میگیرم..و هر روز داره بهم ثابت میشه که ما واسه هم ساخته شدیم[عرق شرم می چکاند]. بعد از اون همه درس  خوندن و شب بیداریا بالاخره به اون جایگاهی که میخواستم  رسیدم،...بعدش اینکه هر روز صبح میریم پیاده روی..کلا طرفدار  غذا های سالم هستم و از سبزیجات زیاد تو آشپزی استفاده میکنم..فعلا هفته ای دو روز تو دانشگاه تدریس میکنم...کارای یه آتلیه ی عکاسی شیک و ردیف کردم و تا آخر ماه مال خودم میشه...طرح لباسایی که میپوشم همش از خودمه و گاهی حتی خودم میدوزمشون....دانمارک موافقت اولیه ی خودشو واسه اقامت و تحصیلمون اعلام کرده،احتمالا تا 2 3 سال دیگه راهی دانمارک بشیم،هرچند دوری از خانواده و وطن خیلی سخته ولی واقعا دوست ندارم بچه هام با همچین نظام آموزشی ای مدرسه برن..میریم که برگردیم،  ما برنامه ها و سورپرایزای زیادی  واسه آیندمون داریم،یکیش راه اندازی یه موسسه ی خیریست،که مقدمه های کار ردیف شده..هرچند فشار کاری و چکای پاس نشده  خیلی زیاده ولی فضای گرم و صمیمی خونمون همه ی این خستگیا رو از تنمون در میکنه:)


+از همه ی کسایی که این پست و میخونن و دوست دارن در مورد آیندشون بنویسن دعوت میکنم که دست به کار بشن:)

++مرسی از آقای سر به هوا و میس بل :)

+++نزاریم در حد رویا بمونن.....البته رویاهای من خیلی فراتر از ایناست که گفتم... سرعت عملم در نوشتن این پست ستودنی بود:)

۱۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۶
هویجوری :)

کسی که یهو عوض میشه،میخواد بهت بگه نباش! ولی روش نمیشه...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۴
هویجوری :)
یک:آقا یکی به من بگه لباس مهندسا چه رنگیه؟من هرچی به این داداش کوپولیم میگم لباس شخصی می پوشن،قبول نمیکنه:/

دو:میز تحریر و برداشته گذاشته تو هال...میگه من تو اتاق دلم میگیره،دوست دارم با تلویزیون درس بخونم:| من:| میز تحریر خودم:| کتابای رو زمین ریخته:| کنکور:|توکلی :|

سه:هر پنج دقیقه یکبار وارد اتاق میشه و تمرکز یک کنکوری و بهم میزنه فقط واسه اینکه بگه بازی چند چنده! در کل مقصر تساوی(تا این لحظه) و فقط و فقط بیراوند (بیاوند، حالا هرچی) میدونه..و معتقده اگه مهدی طارمی بود الان 4 تا گل زده بودن:/



۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۲۸
هویجوری :)
یه دسته از موهام و محکم میکشه و اون چند تاری که مونده تو دستشو میگیره جلو چراغ بالا سرم،
1تار
2 تار
3
4
5
6
7
8
 ... اووووههه
 ..بعله!!شدیدم هست تازه..
من:واقعا میگید آقای دکتر؟؟[با نیش باز]
من شوخی ندارم خانم،مشکلت حاده..o_O..موهات داره از دست میره...کجا بودی تا حالا؟؟

این هفتمین و دلنشین ترین دکتری بود  که واسه ریزش موهام  رفتم،کلا من نصف عمرم و تو مطب پوست و مو گذروندم،پوست و که دیگه بیخیالش شدیم..گفتیم بزار هرچقدر میخواد جوش بزنه ،تهش وقتی دیگه دلش نخواست جوش بزنه.میریم یه حالیم به پوستمون  میدیم...جالب اینجاست که فله ای میان تو صورتمو،تا سری قبلی خوب میشن و بنده خرذوق میشم که دیگه جوونیم تموم شد و دیگه جوش نمیزنم و اینا..گروهی جدید از جوش ها تشریفشون و میارن....همه ی این مشکلات هم از مادر جانم به ارث بردم:))
شبتون بخیررررر گوگولیا...یادتون نره موقع خواب وای فای و از برق بکشید،گوشیتونم نزارید بالا سر تون...با گوشی تو شارژ هم کار نکنید،من این کارو کردم الان باطریش باد کرده:/ بزور کوپوندمش تو گوشی ،تا صداش در نیاد:|
۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
هویجوری :)
حس قاضی ای رو دارم که مجرم و سه بار برده پای دار و هر دفعه گفته دست نگه دارید...
لعنتی آخه چرا ۴۸ ساعت بعد؟؟
اون یه درصد احتمال بی گناهی کار خودش و کرد..
بخشیدمش..
موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۷
هویجوری :)

میگه:آبجی(آره جون کلش،آبجی نمیگه بهم) امروز سر کلاس سوره ی تین و از حفظ با صوت خوندم،بعد همه واسم لایک و قلب فرستادن!تازه خانم معلمم گفت از من یاد بگیرن!!

+ها؟؟لایک؟قلب؟o_O

_اره دیگه،با دستاشون

+یا خدا!پ صلوات چی؟؟دست؟جیغ؟؟

در این حد لاکچری ینی؟؟

یادش بخیر یه زمانی حالت لایک شست دست فحش محسوب میشد:|




۱۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
هویجوری :)

<< یاهو>>


استقامت را از کوه بلند و با شکوه یاد نگیر،لازم نیست الگوی تو تا این حد دست نایافتنی باشد

استقامت را از مورچه ی کوچکی یادبگیر که با کمال فروتنی و تواضع سخت می کوشد بدون اینکه به چشم بیاید یا توجه کسی را جلب کند..راست گویی را در آیینه جستجو نکن! شاید تمام حقیقت در آنچه می بینی خلاصه نشده است؛گاهی برای رسیدن به هدف باید همچون سیل خروشانی شد و از میان تخته سنگ های عظیم راه خود را باز کرد و قطره قطره وجودت تشنه و بی تاب دریای مقصودت باشد.

اما گاهی برای رسیدن به هدف باید همچون دانه ای پنهان در دل خاک صبور بود،عاقلانه فکر کرد تا راه خود را از میان تاریکی های خاک برای رسیدن به روشنای آفتاب پیدا نمود..و گاهی لازم است برای رسیدن به هدف مانند جوی آبی بود که وقتی به مانعی رسید تغییر مسیر می دهد و راه جدید برای خود انتخاب می کند..دختر عزیزم! زندگی یعنی این: گاهی چون سیل خروشان بودن، گاهی ساکت و صبور و گاهی آماده تغییر..همه ی انسانها در زندگی بارها با این موانع روبرو می شوند اما کسی موفق است که بتواند شرایط را بسنجد و تصمیم بگیرد که به کدام شکل رفتار کند. بدان که تو شایسته ی بهترین هایی!!! اما برای رسیدن به جایگاهی که شایسته ی آنی زمانی کوتاه باقی مانده است..پس همچون سیل خروشان با انرژی به جنگ مشکلات برو اما یادت باشد اگر آرامش دانه ی پنهان در خاک را نداشته باشی این سیل ویرانگر خواهد بود، و بدان در مسیرت موانعی خواهی داشت ،پس همانند جوی زیرک مسیر خود را تغییر بده،اما در جهتی که تو را به دریای مقصودت برساند..


 خود را ضعیف و کم ندان 

تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خلقتی 

تحقیر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید

آزاد  آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو 

زنجیر را باور نکن    



"آرزومند بهترین آرزو هایت"



+نمیدونم چرا از خوندن این متن سیر نمیشم؟؟!

شاید به خاطر اینه که نمی تونم تصور کنم اینو معلم ریاضی ای نوشته که سه سال زیر بار تحقیر و تیکه و بد خلقیاش بودیم..لعنتی مگه توام  احساس داری؟؟با خوندن ‌کلمه به کلمه ی این متن یاد لبخندای تلخ و جریمه کردناش میوفتم،ولی نمیدونم چرا یه  حس مثبت راجع بهش تو ذهنم حک شده..

از همون روز اولی که اومدی سر کلاس و طبق عادت همیشگیت قسمتی از زیارت عاشورا رو خوندی(معتقد بودن اگه خونده نشه اون روز همش بی دقتی میکنن و یه اتفاقی براشون میوفته) بعدشم به خاطر یه سوال مسخرم بهم گفتی آی کیو(با لحن وحشتناک) من کلاسای ریاضیتو با آیه الکرسی گذروندم...همین الانشم وقتی میخوام ریاضی بخونم کفشای پاشنه بیست سانتیت میاد تو ذهنم که میگفتی اگه سری بعد کسی فرمولای مثلثات و من و من کنه با همین لهش میکنم:/

جالبه بگم که فکر نکنید دبیر جانم  واسم  تو دفتر خاطراتم نامه ی فدایت شوم نوشته،نخیررررر!!!

این متن بالا بعد از سی صفحه تلکلیف عید نوروزه که اون سال عید دهنم آسفالت شد:/ دقیقا یه دفتر صد برگ ریاضی تمرین کردم...

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۶
هویجوری :)
زندگی نباتی تو تلگرام ینی هم لست سین ریسنت لی باشی و هم حالت روح! تازه عکس پروفایلم نداشته باشی، البته قصدم این بود که همه ی مخاطبینم و بلاک کنم ولی چون حرکت زشتی بود زندگی نباتی و ترجیح دادم،حالا بماند که سر تیک اول خوردن پیاما و سین نشدنشون به خاطر حالت روح چقدر فحش خوردم...

۲۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۶
هویجوری :)

‏اگه سیب زمینی بودم 

تو جمع سرخ کرده ها و ته دیگشو و چیپسش 

دقیقا من اب پزش بودم که هیشکى دوسش نداش :(


درست وقتی که اشتباهی چشمم خورد به آخرین رتبه ی مجاز شده اعتماد به نفسم رسید زیر کف:/هنگ!شوک!لامصب گریمم نمیومد :/ هرچی به خودم گفتم بابا اشتباه دیدی،بازم اعتماد به نفس داشته باش!رتبه ی خودت اونقدرام بد نبود...اعتماد به نفس نیومد که نیومد:)

۲۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
هویجوری :)

همایون:شیرین،من بد دیوونتما؛ بد!!

خانم  پرستار میخوام بگم من دیوونه ی ایشونم،

میخوام بگم ایشون همه ی زندگیمه...


چقدر خوشحالم که یکیم شیرین و دوست داره..

یادش بخیر پارسال دوشنبه ها وقتی از مدرسه میومدم،یه راست میرفتم سر لپ تاپ سراغ دانلود شهرزاد،درست از وقتی که امتحان نهاییای پارسال شروع شد،شهرزاد دیدن منم تموم شد!6 قسمت آخر فصل اول و ندیدم کلا!فصل دومم که هیچی کلا ولی کاملا در جریان داستانش هستم:) 

هنوزم  از اکرم متنفرم،هنوزم از نصرت میترسم،هنوزم میگم  قباد خیلی آدم پیچیده و فوق العاده جذابیه همشم به خاطر شهاب حسینیه. ..من الانم فک میکنم فرهاد خیلی سوسوله و بچه ننه و زیادی احساساتیه، هنوزم عاشق لباسای شهرزادم..هنوزم دلم برا شیرین میسوزه،ولی دیگه مثل اون  موقع همایون برام یه آدم عوضی و لوس نیست..حس شیشمم بهم میگه عاشق شده!

من تا آخرش شهرزادی میمونم حتی اگه حسرت دوباره با لذت نگاه کردن یکی از قسمتای جدیدش تو دلم بمونه:) 



+انگار نه انگار همین دیروز بود داشتیم میپختیم از گرما!!!در حال حاضر با سوشرت و جوراب پشمی در خدمتتون هستم:)


++استاد جانم...مرسی ازت که اینقدر خوب تدریس میکنی و اینقدر مهربونی !!کاری با اون سه تا لکه ی رو لباست که گفتی تو اتاق تاریک ادکلن زدی ندارم،کاری با موهات که معلوم نیست چرا مثل انیشتین دوست نداری کوتاهشون کنی در حالی که کم پشتی وسط سرت تو ذوق میزنه هم ندارم

 فقط قوز نکن!

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۰
هویجوری :)